بی بی جان گوهر
ادبی هنری
روي سکوي سيماني خانه اي روستايي نشسته ايم. زني تکه هاي مرغ را سر حوض مي شويد. دختر بچه اي بر روي طنابي که به دو درخت بسته شده است تاب مي خورد. پيرمرد صاحبخانه به ناهار دعوتمان مي کند و جواني که فروشنده محصولات سنتي خانواده است، ضمن بازارگرمي و تاکيد بر خالص بودن گلاب و عرقيات سنتي شان، برايمان چاي مي آورد. چاي هل دارِ قند پهلو. دود و دم جوجه کباب که راه مي افتد، حياط خلوت مي شود. ما مي مانيم و دختر بچه که بازي را به کباب ترجيح داده است. چاي به دست از دختر بچه مي خواهيم که نحوه کار دستگاه گلابگيري را براي ما توضيح دهد و مثل دانش آموزان کنجکاو با دقت به او خيره مي شويم و معلم نه ساله مان سر ذوق مي آيد. معلم با لهجه شيرين کاشي و زبان بچه گانه توضيح مي دهد که اول گل ها را درون ديگ مسي مي ريزند و کلاهک را بر روي آن مي گذارند و کوره را روشن مي کنند. مي پرسم: آب هم داخلش مي ريزن؟ نگاه عاقل اندر سفيه ي به من مي اندازد و مي گويد: "خوب معلومه بدون آب که نمي شه." بعد ادامه مي دهد. آب توي ديگ جوش مياد، وارد اين لوله مي شه و ميره توي شيشه داخل حوض و خنک مي شه و تق..تط.. همه با هم مي گوييم:تقطير ادامه مي دهد: آره تقطير مي شه و گلاب بدست مياد. بعد شيشه رو در ميارن داخلش عطر مي ريزن و بعدم مي فروشن. همه با هم مي پرسيم: داخلش چي مي ريزن؟ دختر بچه با اعتماد به نفس مي گه: عطر! بعد که اشتياق و هيجان چهار نفره ما براي دانستن اسم و نسبتش با صاحب خانه و حساسيت ما روي قضيه عطر و حرفهاي درگوشي ما را مي بيند، در يک چشم به هم زدن غيب مي شود. پسر خانواده با سفارشات ما برمي گردد و در حالي که مشغول حساب کردن و جمع و ضرب قيمت هاست مي گويد:حاج آقامونو که ديديد، بسيار آدم درستيه عرق گيري رو خودشون انجام مي دن، مطمئن باشيد عرقيات ما خالصن . پي نوشت: سهم ما از گلاب گيري فقط ديدن ديگ و ديگچه گلابگيري سنتي بود. گل چيني را نديديم که قطعا سهم آدم هاي سحرخيز است. آنقدر به حافظ معتاد شده ام که اگر يک روز دستم به ديوان حافظ نرسد بي قرار مي شوم. ديگر حتي حوصله نيت کردن هم ندارم بي قرارانه انگشتانم را بر سربرگ صفحات حافظ مي گردانم و باز مي کنم. فال خوب که بيايد به حساب دل خوش حافظ و چرت گويي ش مي گذارم، بد هم که بيايد دو تا بد و بيراه نثار روح حافظ مي کنم. من فال را براي فال مي گيرم. (البت اين جمله را فقط يک معتاد واقعي مي فهمد)
نکته جالبش اين است که کم کم دارم ديوان حافظ را حفظ مي شوم. کارم از حافظ خواني هم گذشته و حافظ شناس شده ام البت اين را مديون ديوان حافظ قدسي هستم که به شدت کتاب خوبي ست و ناشرش مرحوم نشر چشمه است. فعلا همنشين مان شده است حافظ و مي و باده و از اين چيزها. پي نوشت: به شدت دنبال کارم. باور مي کنيد به بيست و هفت مدرسه غيرانتفاعي سر زده ام. در اين راستا کلي کشفيات هم داشته ام مثلا قم 15 دانشگاه علمي - کاربردي فعال و غير فعال دارد. دانشگاه هاي غيرانتفاعي را گذاشته ام براي هفته بعد. مي خواهم بدون پارتي و با دوندگي و تلاش خودم کار پيدا کنم. از اينکه با گردن کج و نامه معرفي به دست مقابل کسي بايستم متنفرم. حاضرم هميشه بيکار بمانم اما غرورم حفظ شود. دعايم کنيد. کار را فقط براي کار مي خواهم. (اين را يک بيکار واقعي مي فهمد) من واقعا دوست دارم به دانشگاه هرات بروم و آنجا تدريس کنم. اصلا بورس آنجا شوم و دکترا بگيرم. بخصوص اينکه دانشگاه هرات دانشکده علوم (ساينس) هم دارد. دوست دارم مسجد جامع هرات را ببينم و آنجا نماز بخوانم. بر خلاف زندگي کسالت بار ايراني ما، زندگي در افغانستان به شدت هيجان انگيز است. اينکه صبح که از خواب بيدار مي شوي و نمي داني که شب سالم به خانه برمي گردي يا ناغافل طعمه عملياتي انتحاري مي شوي؟ اين ترس از بودن يا نبودن باعث مي شود بيشتر از زندگي و بودنت استفاده کني و عمر به بطالت نگذراني. بيشتر قدر اطرافيانت را بداني و دوست بداري و دوست داشته شوي. جانستان کابلستان، کتابي که سال قبل در نمايشگاه براي عموم رونمايي شد را نخوانده بودم تا دو هفته پيش که از عروس مان به امانت گرفتم، اثر فوق العاده اي نيست. کتابي کاملا معمولي ست (شايد انتظار من از اميرخاني خيلي زياد است) که بعد از خواندنش حس احترام نسبت به مردم افغان پيدا مي کني و ديگر اينکه هوس کشف اين سرزمين ناشناخته به سرت مي زند. هر چند که نويسنده در سفر کوتاه ش به افغانستان موفق به کشف اين سرزمين نشده و سفرش سرسري بوده است. اميرخاني در اين کتاب خواننده را تشنه مي کند ولي موفق به سيراب کردنش نمي شود.
باز آی ساقیا که هواخواه خدمتم مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم ز آنجا که فیض جام سعادت فروغ تو ست بیرون شدن نمای ز ظلمات حیرتم دو اردیبهشت روز
تولدشه. دیشب حرم واسه ش شکلات خیرات کردم. طبق یه عادت قدیمی شکلات ها را به بچه ها
دادم. بچه هایی که نه بلدند فاتحه بخوانند و نه حتی فلسفه این مهربانی بی
دلیل را می دانند. هرچند غرق بحر گناهم ز صد جهت تا آشنای عشق شدم زاهل رحمتم وقتی از دنیا رفت بابا
گفت: "ثابت قدمی در عشق نجاتش می ده." با اینکه دوست داشتم در بهترین
جای بهشت باشه، قبول حرف بابا برایم سخت بود، او نه عارف بود و نه علاقه ای به این
مضامین داشت، عشق او زمینی بود. عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم خفن ترین پسر فامیل که
یک روز هوای داشتن موتور می کرد و روزی دلش هوای داشتن اسب داشت، یک روز ترک تحصیل
می کرد و شاگرد دندان سازی تجربی می شد و روزی دوباره دلش هوای درس و مشق می کرد و
سر کلاس شبانه، همشاگردی پیرمردها می شد، روزی که عاشق شد، هیچ کس عشقش را باور
نکرد. می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار این موهبت رسید ز میراث فطرتم تصورم این بود که باید
عاشق خفن ترین دختر موجود شود. از آن دخترهایی که انگشت نمای هر کس با هر سلیقه و
طرز فکری هستند. از آن دخترهایی که باید دوره افتاد و پدر و مادرشان را کشف کرد.
اما بر خلاف انتظار ما، او عاشق دختری مثل خودمان، از جنس خودمان شده بود. دختری
از خانواده ای اصیل و سرشناس که همه به نجابت می شناختیم ش. همین مساله باعث ترس
بزرگترهای خانواده شد اینکه مبادا روزی شرمنده آن دختر و خانواده محترمش شوند. من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش در عشق دیدن تو هواخواه غربتم برای رسیدن به عشقش راه
سختی طی کرد. باید اعتماد دو خانواده را جلب می کرد. مدرک مهندسی برقش را که گرفت
راهی عسلویه شد و استخدام رسمی شرکت گاز شد. پسر سفید روی فامیل، در آفتاب عسلویه
برنزه شد. دریا و کوه در ره من خسته و ضعیف ای خضر پی خجسته مدد کن به همتم عشق ساختش. مردش کرد به معنای واقعی کلمه آقا شد. من معجزه عشق،
سازندگی عشق را به چشم خودم دیدم. پسردایی خفنی که گردنبند طلا می انداخت و همیشه
سعی می کردم فاصله ام را با او حفظ کنم، بعد از ازدواج صمیمی ترین دوست مان در
فامیل شد. عاشق بود، عاشق زندگی کرد و عاشق ماند. در وبش نوشته بود که:" هر
بار که از سر کار به خانه بر می گردم، دوباره عاشق می شوم."
دورم به صورت از در دولت سرای تو لیکن به جان و دل ز مقیمان حضرتم هر بار خوابش را می
بینم با بانو و شهریار است مثل وقتی که بود مهربان است و نگران همه ما. پی نوشت:
خانم ن همسایه ما، از آن زنان گرم و سرد چشیده روزگار ، خودش و دخترانش، پنج زن متفاوتند. خانم نون معتقد است که خودش و دخترانش در یک اصل مشترکند،اصل زنیت داشتن (چیزی که خیلی از زنان ایرانی ندارند) نشان به آن نشان که دختر اولش با حقوق کارمندی همسرش، دو خانه در قم و کرج دارد و دختر سومش، خانه ویلایی در تهران و ویلا و مزرعه در شمال کشور دارد. شاهکارشان خود خانم نون است که با قالی بافی، جهیزیه چهار دختر جور کرده و خانه سه طبقه در مجاورت خانه ما ساخته است، با قالی بافی! (حیف عمری که به یادگرفتن اصل نسبیت و فراگیری کوانتوم گذشت). الغرض زنیت داشتن برای خانم نون یعنی خاکستر حاصله از درآمد همسرت را تیدیل به طلا کن! ( یه اصل ناممکن ) 2. 7 نفر از دوستان دوره تحصیلم از همسرانشان جدا شده اند. اخیرا فکری شده ام که دو نفر آدم که با عشق و علاقه زندگیشان را شروع می کنند چه می شود که به بن بست می رسند و همه چیز کات می خورد. وقتی علت طلاق را می پرسم سه نفر از این هفت نفر به علت دخالت خانواده ها طلاق گرفته اند. باور می کنید! یعنی نتوانسته اند روابط خانوادگی را مدیریت کنند. هیچ کدام دلیل جدایشان مسائل مالی نبود. ( بی اثری قانون طلایی خانم نون ) 3. ایرانی ها دو گروه اند، گروهی که همه کارهای احمدی نژاد را درست می دانند و عده ای که همه کارهای احمدی نژاد را غلط می دانند. من جز گروه دوم بودم، اما اخیرا به این نتیجه رسیده ام که کار درست را نمی توان انکار کرد، حتی اگر ایده پردازش دولت احمدی نژاد باشد. تنظیم خانواده، درسی تک واحدی است، 16 جلسه دانشجو را به سر کلاس می کشانند تا دو تا قرص را بشناسد و چند توصیه بهداشتی بشنود. راهنمایی هایی که در صورت نیاز، متخصص زنان می تواند در پانزده دقیقه حالی تان کند. مسلما حذف این درس هیچ تاثیری بر تولید موالید مملکت نمی گذارد!!! اینکه این درس حذف شود و در عوضش آیین همسرداری تدریس شود، ایده بیراهی نیست. بی تعارف، ما دختران ایرانی مهارت های ازدواج را نیاموخته ایم. مادران
ما، نسل اندر نسل، به طور غریزی و نه علمی همسرداری کرده اند. هر کس از
زندگی مشترک تعریف خودش را داشته است. به ازدواج فکر می کنیم اما برای فردای پس از آن هیچ برنامه ای نداریم. مثلا اگر همسرتان بوی سیگار بدهد، چه باید کرد؟ اگر پای زنی به زندگیش باز شد و اگر و اگر و اگر...
بامزه ترین عیدی امسال را از عموی گرامی در شبی سرد در صحن جامع رضوی گرفتم. عمو جان بسته اسکناس به دست در حلقه فامیل یک دور چرخید و به صغیر و کبیر به طور کاملا عادلانه!!! عیدی داد. عیدی در سن ما فاقد ارزش مادی است و بیشتر جنبه نوستالژی و یادآوری خاطرات شیرین کودکی را دارد و البته لحظات مفرحی که در جمع خانواده رقم می خورد.کارت پستال و کتاب و سررسید و بلیط سینما که البته این آخری ابتکار نوروزی خودم بود. همین طور اس ام اس های نوروزی، جملاتی که سلیقه و روحیه دوستی را تداعی می کند. چند بیت شعر ، یک آرزوی خوب که حالت را خوب می کند. پیامک های نوروزی از طرف دوستانی می آیند که شاید مدت هاست که از آنها بی خبری. دوست داشتنی ترین عیدی های امسالم جمله ای بود از شیخ هنرمند: « تقدیم به بهترین خواهر دنیا (احتمالا این جمله را برای آن یکی خواهر هم نوشته است) به امید روزی که دیگر از نور آفتاب نترسد و بی پروا در آن قدم بردارد.» و همین طور شنیدن صدای دوستی که مهندس مخابرات است و روزهای تعطیل نوروز از سر شیفت کاری ش زنگ زد و سال نو را تبریک گفت.
داستان های سیمین پر از نشانه بود، مصادیق واقعی. یوسف سووشون، مراد جزیره سرگردانی و ساربان سرگردانی و چقدر منتظر کوه سرگردانی ماندیم. سیمین برای جلالش، یوسفش، مرادش عاشقانه ها سروده بود. حتی آن جایی که با دلخوری از رابطه جلال در ماموریتی خارجی با زنی اجنبی می گفت. نثر سیمین، اوج پختگی نثر زنانه است. نگاه سیمین به زن، نگاهی انسانی ست و نه جنسیتی. هیچ زن منفعلی در داستان های سیمین وجود ندارد. حتی عمه در سووشون که همیشه پای منقل نشسته و مادر هستی، در جزیره سرگردانی، که به سوی نیستی می رفت. سیمین درسش را آکادمیک خوانده بود اما نثرش ساده بود مثل آدم های قصه هایش که همه بومی بودند و آشنا. این اواخر با این که می دانستیم که دیگر نخواهد نوشت باز به بودنش دلگرم بودیم. حیف از سیمین.
اولین رای من، دوم خرداد 76 و سر رقابت خاتمی و ناطق بود. من و مرحوم دختر عمویم طرفدار دو کاندید متفاوت بودیم و سعی در متقاعد کردن هم داشتیم. من، الهام را به متینگ های این وری می بردم و الهام مرا به جلسات آن طرفی ها. یکی از جلساتی که من و الهام شرکت کردیم سخنرانی خانم نوبخت بود که آن زمان نماینده مجلس پنچم از تهران و طرفدار ناطق بود. بعد از تعطیلی مدرسه تمام مسیر را دویدیم و به آخر برنامه رسیدیم. بعد مراسم آنقدر خانم نوبخت را سوال پیچ کردیم که همانجا روی زمین نشست و به تک تک سوالاتمان جواب داد. آنقدری که حسینیه خالی شد و ما تازه رفته بودیم سراغ سوالات خصوصی: خانم شما مدرک تحصیلی تون چیه؟ چند روز پیش در برنامه ای که مرتضی حیدری مجریش بود و با خانم های سیاسی
صحبت می کرد، خانم نوبخت را دیدم و تمام خاطرات آن سالها زنده شد. از پیری ش تعجب کردم . اما بعد به نظرم رسید که دو سال است که الهام فوت شده و چهار سال است که من بی بی جان هستم پیری خانم نوبخت که جای خود دارد. 2. اخیرا چیزی راجع به خودم کشف کردم اینکه تا به حال به هیچ رئیس جمهوری رای نداده ام یعنی چهار دور ریاست جمهوری به هر کس رای دادم، بازنده شد. در عوض در انتخابات مجلس کاندیداها بنا به لیست من رای می آورند. لاریجانی نماینده اول قم شد و آشتیانی و امیرآبادی دوم و سوم. همیشه همین طور بوده است. قطعا اگر به تهران بودم انتخابات به دور دوم نمی کشید. لا مصب بس که دستم در این مورد سبک است. فعلا درود به لاریجانی (حداقل خیرش حسابی به قمی ها می رسه) و اینکه به امیر آبادی در راستای جوان گرایی رای دادم. 3. دلم برای آفتاب تنگ شده است دلم ذره ای نور می خواهد پنجره ای بر روی من بگشایید.
تفکیک جنسیتی در دانشگاه ها از ابتدای انقلاب مطرح بوده است و موافقان و مخالفان دلایل خودشان را دارند. از یک سو تئوری آزادی روابط دختر و پسر، طرحی افراط گرانه است که با شرایط عرفی و شرعی ما جور در نمی آید و از طرفی تئوری تفکیک جنسیتی دانشگاه ها، طرحی تفریط گرانه است و توهین به جوان ایرانی. در دوره ریاست جمهوری دکتر اجمدی نژاد این بحث دوباره مطرح شد، که حتی با وجود مخالفت رئیس جمهور + اجرایی شد. که یا حرف رئیس جمهور خریدار ندارد و یا حکایت همان جنگ زرگری است. + به عنوان کسی که هفت سال در دانشگاه های این مملکت درس خوانده ام و هر دو فضا را تجربه کرده ام، فضای مختلط دانشگاه را، رقابتی برای دانشجویان درس خوان و رفاقتی برای درس نخوان ها دیده ام. فضای رقابتی در جامعه علمی اتفاقی مبارک است. رقابت باعث بهتر درس خواندن و رشد علمی دانشجویان می شود. نمونه ابتدایی ش اینکه دانشجویان ممتاز بدون کنکور وارد دوره ارشد می شوند و ممتازها معدل خودشان و همکلاسی های دختر و پسرشان را رصد می کنند. فضای رفاقتی هم در جامعه ای که 15 میلیون جوان مجرد دارد، اتفاقی مبارک است. دوستی های دانشگاه یا به ازدواج ختم می شود و یا باعث کسب تجربه می شود به قول دکتر شیریِ روانشناس، آزمون و خطاست. اما بحث من این است که به فرض پذیرش قضیه تفکیک جنسیتی در دانشگاه ها، این طرح باید به گونه ای عادلانه برای دانشجویان دختر و پسر اجرا شود. داستان از این قرار است که خواهر من، دانشجوی ترم شش مهندسی یکی از دانشگاه های تهران است. رشته ای که نیاز به تجهیزات کارگاهی خاصی دارد. از این ترم طرح تفکیک جنسیتی در دانشگاه شان اجرا شده است و آن چیزی که باعث اعتراض دانشجویان دختر شده است، اجرای ناعادلانه این طرح است. اینکه یک کد درسی، برای پسرها توسط استاد تمام (پرفسور) تدریس می شود و برای دخترها توسط یک دانشجوی دوره دکترا (مربی). آن چیزی که نگران کننده تر است اجرای طرح اسلامی شدن دانشگاه هاست اینکه هر دانشگاهی ملزم می شود یک پردیس دخترانه داشته باشد. سوال اینجاست که در رشته هایی که نیاز به تجهیزات آزمایشگاهی و کارگاهی دارند، سهم این پردیس های دخترانه از امکانات دانشگاه چقدر است؟ دانشجوی دختر و پسر پذیرفته شده در یک دانشگاه، رتبه هایی مشابه داشته اند و عدالت حکم می کند که شرایط آموزشی مشابه داشته باشند. و اینکه کاش طرح های جدید برای ورودی های جدید هر دانشگاه اجرا شود. به هر حال این است انتظار امروز ما از دولت عدالت محور...
گفتم: آمده بود قم واسه زیارت؟ گفت: هم واسه زیارت هم واسه کار. آقای بهروزی بعد بازنشستگی از آموزش و پرورش، رئیس حوزه علمیه ای در شیراز شده است. بعد با تعجب پرسید: مگه تو آقای بهروز رو یادت میاد! می گم: اختیار دارید. کلی خاطره ازش دارم. آقای بهروز مسئول بازرسی آموزش و پرورش بود ، از آن بازرس های جدی و سخت گیر و با کسی تعارف نداشت. وقتی برای سرکشی به مدرسه ای که مامان مدیرش بود می آمد، معلم ها در حرکتی سریع و ضربتی بچه هاشون رو که بر خلاف قانون به مدرسه آورده بودند، پشت تیر و تخته های توی حیاط خلوت مدرسه پنهان می کردند. منم یکی از اون بچه ها بودم. یک بار بچه دفتردار مدرسه که نوزادی شیرخوار بود را به بغل من دادند و با دو تا بچه دیگه به پشت کمد بایگانی توی دفتر مدرسه فرستادند. از شانس ما آقای بهروز به محض ورود، وارد دفتر مدرسه شد و من تمام مدت دلهره این را داشتم که بچه گریه کند و لو برویم. آن روز من پنج سالم بود. قسمت بامزه داستان اینه که اون نوزاد اسمش خاطره بود. به مامان میگم: کاشکی منم امشب همراهتون بودم و آقای بهروز رو می دیدم. مامان می گه: که چی؟ می گم: خاطرات پنج سالگیم رو واسش تعریف می کردم. پی نوشت: دیشب یه خبر راجع به توقیف نشر چشمه خوندم... امیدوارم درست نباشه یا حداقل تجدید نظر شه. همه ما کلی خاطره از کتابهای این انتشاراتی داریم. ضمن اینکه همیشه اسم نشر چشمه پشت جلد کتاب به معنی این بود که با کتابی طرفیم که ارزش خوانده شدن را دارد.

برچسبها: گلاب گيري, گل چيني, يک روز خوب
برچسبها: اعتياد, فال حافظ, کاريابي
دیشب فال حافظ گرفتم خواستم
بدانم کجاست و از نجات یافتگان است؟ شعر بالا آمد اینکه: تا آشنای عشق شدم ز
اهل رحمتم. حرف بابا تایید شد.
برچسبها: عشق, رحمت, تولد
برچسبها: آیین همسرداری, خانم نون, احمدی نژاد
برچسبها: عیدانه 92
برچسبها: سیمین دانشور, بانوی ادبیات فارسی
برچسبها: رای اول, خاطرات, انتخابات قم, لاریجانی, باقی قضایا

برچسبها: تفکیک جنسیتی, دانشگاه, عدالت
برچسبها: مادران شاغل, بچه های پشت کمد, خاطره, و نشر چشمه
| Design By : Night Melody |


