تو را سر پیچ حیرانی گم کردم.
آخرین بار در بلاتکلیفی بودی
در سرگردانی..
گفتی از چشمانش می ترسی،
اما من
نور را در چشمان تو می دیدم.
گفتی: اگر روزی عاشق شوم؟
گفتم:مثل دفعه های قبل
اما این بار فرق می کرد،
تو گم شدی در غبار
در مه
مثل خوابزده ها رفتی
به دنبال خیال.
و من در غار تنهائی خویش
مانده ام
میان زنجیرها.
کاش این کابوس تمام شود.
غار افلاطونی یک تمثیل است به این شکل که در آن تعدادی انسان در حالی که به همدیگر غل وزنجیر شده اند، به طرف دیواری که بر روی آن، پردهٔ سفیدی قرار دارد، نشسته اند و آنها همیشه به طرف دیوار بوده اند و هیچگاه پشت سر خود را نگاه نکرده اند. در پشت این افراد آتشی روشن است و در پشت این آتش نیز مجسمههایی قرار دارند و هنگامی که آنها حرکت میکنند سایه آنها به روی دیوار می اقتد. در واقع این مجسمهها همان اعتقادات وعقاید این گروه از افراد هستند که سایه آنها بر روی دیوار منعکس میشود. در این میان، ناگهان زنجیر از پای یکی از این زندانیان که به سوی دیوار غار نشسته است باز میگردد.وآن شخص به عقب برمی گردد وپشت خود را میبیند و سپس از دهانه غار به بیرون میرود. او تازه متوجه میشود که حقیقت چیزی جز آن است که در داخل غار قرار داشت . در واقع، این عالم خارج همان عالم مَثَل افلاطونی است که شخص، هنگامی که به آن میرسد متوجه میشود که حقایق عالم چیزی جز این است و داخل غار کجاو وخارج آن کجا! این شخصی که به عالم خارج از غار رفته و ازآن آگاهی کسب کرده است تصمیم می گیرد که به غار برگردد ودیگران را نیز از این حقیقت آگاه کند.وهنگامی که به سوی آنان میرود تا آنها را نسبت به عالم خارج آگاه کند و بگوید که حقیقت چیزی جز این است که شما به آن دل بسته اید با برخورد سرد زندانیان مواجه میشود، و آنان حرف وی را دروغ می پندارند.
پی نوشت:
داشتم روی یک تحقیق معارف واسه آبجی خانم کار می کردم که کارم به پست بالا کشید و آخرش چیز دندانگیری که استاد معارف آبجی کوچولو بپسندد نصیبم نشد.
دارم روی مقاله پایان نامه ام کار می کنم که آنقدر مبهم است که به شعر و فلسفه پناه آورده ام. شاید یه روز از اول شروع کنم و بروم سراغ هنر و زیبائی شناسی. البته بعد از ارائه پایان نامه محترممان در باب پایون ف .... ان شالله....
شعر بالا تقدیم به لیلاست...
راستی شما یه موضوع بدرد بخور و استاد پسند واسه معارف سراغ ندارید؟
توی فرهنگ لغت خوابگاه دختران ایرانی این جمله که «من می خوام برم عسلویه کار کنم» مترادف با این جمله در خوابگاه های اروپائی است«من می خوام بروم صومعه راهبه شوم».
گوینده جملات فوق یا دچار افسردگی حاد یا همان depression شده یا شکست عشقی خورده است.
پی نوشت:
1.تقدیم به دوستی که ....
لازم به توضیح است که دانشگاه ما یه جوری عنوان صنعتی داره چون به جز رشته های ریاضی و مهندسی چیز دیگه ای نداره.
2. دیشب خواب الهام رو دیدم. امروز روز خوبیه.
3. بی بی این بار زرد نوشت. ببخشید.

سلام کلاغ ها
من می سوزم
وجودم در میان گدازه ها
ذوب می شود،
ومن بی گناهیم را فریاد می کنم.
آتش مرا احاطه کرده
و من سرشتم از آب است
و آینه.
کسی صدای مرا نمی شنود،
کسی مرا نمی بیند.
عذاب
و فوق عذاب
دردناک و الیم.
روزی
این حقیقت کتمان خواهد شد:
که
سیاوش هرگز از آتش بیرون نیامد.
آیا من مستحق این دوزخ بودم ؟
بی ربط نگاری:
امان از این، ز خود بیگانگی
آنچه می گویی نمی خواهی
آنچه می خواهی نمی گویی
این شعر دکتر شفیعی کد کنی حال این روزهای ماست.
چند روز پیش دوستی رو به خویشتن داری دعوت کردم، خودسانسوری.
دوره لیسانس یه دوست داشتم به اسم طلا. که شمالی بودند و چایکار. بابای طلا در ارتفاعات برای مردم دامداری می کرد و زمین و زراعت بر عهده طلا و خواهرانش بود.
بابای طلا سالی یک یا دو بار از مراتع پائین می آمد و طلا درس و کلاس را رها می کرد و می رفت خانه. البته فصل درو محصول هم طلا دو ، سه هفته کلاس را دودر می کرد و می رفت شمال. و می دانید که چای محصول بهاره و پائیزه و ... دارد و طلا خانم ما همیشه عقب بود و نمره 6.5 تاریخ اسلام طلا در دانشگاه ضرب المثل شده است.
طلا علاوه بر برداشت محصول خودشان، برای مردم هم چای چینی می کرد. که زندگی خرج داشت و طلا بیشتر از همه ما درگیر دو دو تا چارتای بزرگترها بود. که پدر نبود و طلا برادری نداشت که بشود به او تکیه کرد. خرج خانه دست طلا بود و طلا غدٌترین و اکتیوترین دختری بود و هست که تا به حال دیده ام.
پدرش اسم دوست داشتنی ترین گاوش را گذاشته بود طلا. من معتقد بودم که این توهین است و طلا می گفت که بی بی حسود است.
طلا آن سالها ما را با پدیده ای به نام رقص چای چینی آشنا کرد که بیشتر به شوخی می ماند تا یک رقص محلی تاریخی، که نماد فرهنگ باشد. با تمام این تفاسیر مبتذل نبود که رقص هنر سوم است و ساحت هنر مقدس.
به دلیل زیاد بودن حجم کار و ناهموار بودند و شیب زمینهای چای کاری، طلا همیشه از کمر درد رنج می برد و به اندازه یک زن پنجاه، شصت ساله درگیر این بیماری بود.
با تمام این تفاسیر تمام درآمد سالانه خانواده طلا چیزی حدود پنج ماه حقوق کارمندی مادر من بود. این همه زحمت برای حداقل درآمد.
دیروز جائی می خواندم که امسال چایکاران محصولات پائیزه شان را درو کرده اند و چون نه خریداری بوده و نه امکان انبار کردن ، چائی هاشان را دور ریخته اند. محصول تلاش و جوانیشان و درآمد یک سال زندگیشان. این گونه مواقع چایکاران و افراد جز هستند که ضرر می کنند و آسیب می بینند.
و این در نتیجه سیاستی است که از دولت اصلاحات شروع شد و در دولت عدالت با بی توجهی پیگیری شد.
تیتر خبر را که خواندم یاد طلا افتادم و گاو پدرش و رقص چای کاران. رقصی که اگر نماد فرهنگ نیست، شور و نشاط آدمهائی است که سهم شان از زندگی فقط رنج و زحمت بوده است.
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت.

لیلا یک دفتر هشتاد برگ تعاونی به من داد و گفت بنویس.
گفتم: از چی؟
گفت: از من. این همه ایده به تو می دهم و تو از کنارشان می گذری، بی تفاوت.
داستان مربوط می شود به دانشگاهی پشت کوه، جائی نزدیک آسمان. گاهی فکر می کنم برگی هستم رها شده در محیط خلاء. گمان نمی کنم هیچ وقت به زمین برسم به سکون.
لیلا گفت بنویس. مثل مادری که جلو بچه نق، نقویش دفتری بی خط بگذارد و بگوید بکش، خط خطی کن.
رئیس دانشگاه ما هنرمند است، اعظم کلیپ می سازد، من شعر می گویم، لیلا خوش نویسی می کند، آن یکی صدای خوبی داشت که رفت، و م... درس می خواند، فقط درس می خواند.
فضای اینجا استحاله شده است. استحاله مرحله ای ست وقتی از انگور شیره می سازند نه شراب. شراب خام. خامی را دوست ندارم.
شاید جائی به وحدت برسیم.
سکوت بر خوابگاه حکمفرماست. روشنک بالای پله ها با تلفن حرف می زند و مائده روی میز تحریر شکسته ای نشسته قرآن می خواند.
و تیک تیک عقربه های ساعت.
الی می گوید برویم اصفهان. می گویم گاوخونی را دوست دارم. آنجا که تمام آبهای زاینده رود در طی قرون و اعصار را در دل خود جای داده است.( و گاو خونی جعفر مدرس صادقی)
شاپرکی روی حوله محجوب نشسته، لیلا می گوید شاپرکها روح مردگانند که به ما سر می زنند.
می گویم به تو نمی آید خرافاتی باشی.( فقط نمی دانم چرا تمام ارواح شهر در بالکن اتاق ما تجمع می کنند).
دلم قدم زدن شبانه با راحله را می خواهد.( با تشکر از نگهبان شب که اوایل تذکر می داد بعد اخم کرد و الانها فقط درب را برایمان باز می کند)
باز خوابگاه، باز یکنواختی.
آغاز سال تحصیلی جدید مبارک.
پی نوشت:
1.ببخشید دوز افسردگیش بالا بود این رو توی خوابگاه نوشتم و به اصرار لیلا می زنم این جا.
2. ما بالاخره رفتیم دانشگاه. و یک برنامه مزخرف. سه روز، روزی یک ساعت و نیم کلاس. با تشکر از مدیر گروه مربوطه.
3. من چرا خوابگاه رو دوست ندارم؟
بهانه نوشتن این پست خواندن هزار خورشید تابان خالد حسینی است همان نویسنده بادبادک باز. البته این بار خواندن کتاب را توصیه نمی کنم که کتاب پر است از بیچارگی و فلاکت و در به دری.
کتاب ذهن و روح شما را دچار فرسایش می کند و من در عجبم از پافشاری خودم بر اتمام کتاب.
کتاب داستان فلاکت زنان افغان است. ازدواج در سنین پائین با پیرمردان و بیسوادی و جهل و آرزوها و امیدهای بر باد رفته. اما آنچه جالب است مرور خالد حسینی بر تاریخ معاصر افغانستان است. جنگ با شوروی و بیرون راندن مهاجم از کشور و بعد از آن. وقتی که تفنگ مجاهدین و مبارزین همدیگر را هدف قرار داد.
مردم افغانستان در زمان جنگ با شوروی در کنار مجاهدین بودند، اما وقتی جنگ داخلی شروع شد و خانه ها و شهرها ویران شدند و برادرکشی راه افتاد، تجاوز و تعدی حداقل ها بودند و اینجا بود که افغانها آواره شدند. «البته بنا به ادعای خالد حسینی»
جنگ داخلی نتیجه قدرت طلبی ست. سهم خواهی. کینه های فرو خورده و البته حماقتها.
حرمت امامزاده را متولی باید نگه دارد، وای به روزی که خودی ها رو در رو شوند و حرمتها ریخته شود. خودی یعنی یک ملت، یک قوم. من لحمی، من دمی، من نفسی.
شاید اگر ملاحظه سو استفاده بیگانه نبود و دعوای خانوادگی ما دست آویزی برای دشمنان نبود راحت تر می شد حرف زد و نقد کرد. در محیط های دانشجوئی و هر جائی که صاحبان تحلیل حضور دارند.
البته از افراط و تفریط نیز رنج می بریم. از هیجانات و احساسات که گاه ما را از رفتارهای منطقی دور می کند.
امروز خواندنم که جمعی از زندانیان سیاسی آزاد می شوند، امیدوارم یک نشاط سیاسی حاکم شود. آزادی و چند صدائی که تک صدائی مایوس کننده است.
اینجا افغانستان نیست و ما افغان نیستیم که تقسیم بندی قومیتی باشد و پشتون و ازبک و تاجیک و هزاره دشمن هم. و عقده ها حکمرانی کنند.
اینجا افغانستان نیست و ما افغانی نیستیم. پس در مقابل هم صف آرائی نمی کنیم، اسلحه دست نمی گیریم سینه به سینه نمی شویم. و چشم امیدمان به بیگانه ای نیست که بیاید و یک شبه کشورمان را گلستان کند. « در آخر کتاب با ورود نیروهای امریکائی یهوئی افغانستان گلستان می شود و من در عجبم که چرا افغانی ها به خانه شان برنمی گردند.» ما قانون داریم. قانون خودمان. قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران.
دریغا که ایران ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
پی نوشت:
داداش کوچولو تولدت مبارک. بیست و چهار سالت شد و هنوز هیچ کی بهت نمی گه بابا. بهش فکر کن.
حضرت پرفسور که استاد نظریه ما باشند ، البته نظریه در باب میدانها، یک جمله پر نغز دارند اینکه:
من کادوهائی رو که می گیرم دوست دارم، چون خودم وقتی به کسی کادو می دهم به این فکر نمی کنم طرف مقابل چه چیزی دوست دارد، بلکه آن چیزی را کادو می دهم که خودم دوست دارم. کادوهایی هم که می گیرم دوست دارم چون فکر می کنم کسی آنچه را که دوست داشته به من هدیه داده است.
پیچیده است نه؟
چقدر بی حوصله شده ایم ما.
قضا، قضاوت، قاضی، .....
حُ کم، حَ کم، حاکم، .....
حق، حقوق، احقاق،.....
تنهائی
تاریکی
ترس
پی نوشت:
برداشت سیاسسسسسسسسسی نشود.