1. مرد دشداشه عربی بر تن و دستار بر سر و شال بر کمر ، روبه روی جایگاه قضاوت علی علیه السلام در مسجد کوفه به نماز ایستاد و بعد در جایگاه شاکیان نشست و زیر لب چیزی را زمزمه می کرد. شاید عرض حال خود را به حضرت می گفت. شاید می خواست حقی را که پایمال شده یا دادی را از ظالمی بستاند. ده دقیقه ای منتظر بودم که مرد عرب برود که من در جایش نماز بخوانم که نرفت. تمام مدت به مردمی فکر می کردم که در همجواری با مولایند و در قضاوت اول به سراغ او می آیند.
2. دختر عرب زیر ناودان طلای حرم مولا نشسته بود و به دعای کمیل گوش می داد. زائری ایرانی از زیر چادر چیزی به او داد.دختر خوشحال از جایش بلند شد و پنجره فولاد را بوسید و گفت: حبیبی یا علی.
3.شب شهادت مسلم، مسجد کوفه و مرقد مسلم به شدت شلوغ بود. عزاداری عربها در شهادت حضرت مسلم فوق العاده است وقتی که در ایران فقط به ذکر مصیبت کوتاهی از حضرت مسلم در دعای عرفه بسنده می شود. گروهی آتش روشن کرده بودند و مشعل به دست در اطراف حرم عزاداری می کردند. یاد کتاب فتح خون آوینی افتادم که نوشته بودند شب آخر چهار هزار نفر با مسلم به طرف مسجد کوفه حرکت کردند و وقتی به مسجد رسیدند سیصد نفر بودند و بعد از نماز سی نفر و هنگام خروج از مسجد، مسلم تنها بود.
راوی
یاران ! این قافله ، قافله عشق است و این راه كه به سرزمین طف در كرانه فرات می رسد ، راه تاریخ است و هر بامداد این بانگ از آسمان می رسد كه :الرحیل ، الرحیل . از رحمت خدا دور است كه این باب شیدایی را بر مشتاقان لقای خویش ببندد. ای دعوت فیضانی است كه علی الدوام ، زمینیان را به سوی آسمان می كشد و ... بدان كه سینه تو نیز آسمانی لایتناهی است با قلبی كه در آن ، چشمه خورشید می جوشد و گوش كن كه چه خوش ترنمی دارد در تپیدن ؛ حسین ، حسین ، حسین ،حسین . نمی تپد ، حسین حسین می كند . یاران ! شتاب كنید كه زمین نه جای ماندن ، كه گذرگاه است ... گذر از نفس به سوی رضوان حق . هیچ شنیده ای كه كسی در گذرگاه ، رحل اقامت بیفكند ؟... و مرگ نیز در اینجا همان همه با تو نزدیك است كه در كربلا ، و كدام انیسی از مرگ شایسته تر ؟ كه اگر دهر بخواهد با كسی وفا كند و او را از مرگ معاف دارد ، حسین كه از من و تو شایسته تر است . الرحیل ، الرحیل ! یاران شتاب كنید.
پی نوشت:
مرسی از دوستی که خواندن فتح خون آوینی را توصیه کرد. در مدت انتظار سر مرز، فتح خون را خواندم. آغاز هجرت تا...
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تونه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چه روی باز کردی ، در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیّتی نویسیّ و هَدِیّتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر تست یارا
به وصال مرهمی نه ، چو به انتظار خستی
برو ، ای فقیه دانا ، به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی ، من و عاشقی و مستی
گلــه از فــــراق یــــاران و جفــای روزگاران
نه طریق توست سعدی ، کم خویش گیر و رستی
در قبایل عرب همواره جنگ بود،اما مکه ، زمین حرام بود و چهار ماه رجب ، ذی القعده ، ذی الحجه و محرم ، زمان حرام ، یعنی که درآن جنگ حرام است.دو قبیله که با هم می جنگیدند، تا وارد ماه حرام می شدند، جنگ را موقتا تعطیل می کردند، اما برای آنکه اعلام کنند که در حال جنگند و این آرامش از سازش نیست، ماه حرام رسیده است و چون بگذرد، جنگ ادامه خواهد یافت ، سنت بود که بر قبه ی خیمه ی فرمانده قبیله، پرچم سرخی برمی افراشتند تا دوستان، دشمنان و مردم، همه بدانند که:جنگ پایان نیافته است.آنها که به کربلا می روند، می بینند که جنگ با پیروزی یزید پایان گرفته و بر صحنه ی جنگ، آرامش مرگ سایه افکنده است.اما می بینند که بر قبه ی آرامگاه حسین، پرچم سرخی در اهتزاز است . بگذار این سال های حرام بگذرد!
بخشی از کتاب حسین وارث آدم از دکتر شریعتی
یکی از جالبترین ویژگی های ما ایرانی ها دخالت در کار هم است. طرف در انجام کار خودش ناتوان است و یا نه اصلا ته کمالات و شایستگی هاست اما کار مهم خودش را رها می کند و به مداخله در کار بقیه می پردازد. شاید جوری برتری جوئی ست یا هر چیزی. مسلما ریشه روانی دارد و واکاوی های روانشناسانه در تخصص ما فیزیکی ها نیست.
اصلا قدیمی ها یک اصطلاحی داشتند در این مایه ها، پا توی کفش کسی کردن و می دانید که کفش در لغت نامه سیاسی و اجتماعی ما جایگاه خاصی دارد. جایگاه سیاسیش همان پرتاب کفش است، ترجیحا شماره چهل و چهار. و بعد اجتماعیش این است که به ما به عنوان یک بی بی بارها سفارش شده که اگر احیانا خاستگاری داشتی به کفشش نگاه کن که کفش یعنی شخصیت و انسانیت و شعور و درک و فهم طرفمقابل. پا در کفش دیگران کردن هم که از اوجب واجبات است، بماند.
مثلا رئیس مجلس به جای وزیر امور خارجه به عراق می رود و کشور دوست و برادر را سر و سامان می دهد و وحدت را مستقر می سازد و در نبودش نمایندگان در راستای هدفمند کردن یارانه ها به سرو کله هم می زنند.
یا همین جناب پریزیدنت خودمان که به دنبال دولتی کردن مترو است و شهرداری را در صلاحیت اداره مترو نمی داند. و یا طبق مصوبه جدید شورای عالی انقلاب فرهنگی که از قضا ریاستش با رئیس جمهور است، قرار است انتخاب اعضای فرهنگستان توسط دولت انجام شود.
اقتصاد دولتی، فرهنگ دولتی و هنر دولتی. دیگر چیزی مانده که دولتی نشده باشد.من فکر می کنم قانون اساسی باید بازنگری شود و چند متمم به اصل چهل و چهار اضافه شود. به این صورت که الف)خصوصی سازی اقتصادی ب) آزاد سازی فرهنگ و هنر اصلا فرهنگ غیر دولتی. هنری که مولدش هنرمند باشد نه سیاست مدار.
وقتی مهندس عمران بالاترین مقام اجرائی مملکت است و در حال جراحی اقتصادی است، وقتی هنرمند صاحب نام کاندیدای ریاست جمهوری می شود، وقتی متخصص اطفال شالوده روابط سیاست خارجی ما را در طی بیست و سی سال اخیر ریخته است خوب، دانشجوی فیزیک مملکت هم به جای شعر، شر و ور می گوید و گاهی تحلیل سیاسی می کند.
من می گویم این نسل قبل از ما که پدرانمان هستند که اهل شنیدن نیستند، بیائید ما جایگاه خودمان را بشناسیم و تمرین کنیم احترام به حریم بقیه را.
تو را سر پیچ حیرانی گم کردم.
آخرین بار در بلاتکلیفی بودی
در سرگردانی..
گفتی از چشمانش می ترسی،
اما من
نور را در چشمان تو می دیدم.
گفتی: اگر روزی عاشق شوم؟
گفتم:مثل دفعه های قبل
اما این بار فرق می کرد،
تو گم شدی در غبار
در مه
مثل خوابزده ها رفتی
به دنبال خیال.
و من در غار تنهائی خویش
مانده ام
میان زنجیرها.
کاش این کابوس تمام شود.
غار افلاطونی یک تمثیل است به این شکل که در آن تعدادی انسان در حالی که به همدیگر غل وزنجیر شده اند، به طرف دیواری که بر روی آن، پردهٔ سفیدی قرار دارد، نشسته اند و آنها همیشه به طرف دیوار بوده اند و هیچگاه پشت سر خود را نگاه نکرده اند. در پشت این افراد آتشی روشن است و در پشت این آتش نیز مجسمههایی قرار دارند و هنگامی که آنها حرکت میکنند سایه آنها به روی دیوار می اقتد. در واقع این مجسمهها همان اعتقادات وعقاید این گروه از افراد هستند که سایه آنها بر روی دیوار منعکس میشود. در این میان، ناگهان زنجیر از پای یکی از این زندانیان که به سوی دیوار غار نشسته است باز میگردد.وآن شخص به عقب برمی گردد وپشت خود را میبیند و سپس از دهانه غار به بیرون میرود. او تازه متوجه میشود که حقیقت چیزی جز آن است که در داخل غار قرار داشت . در واقع، این عالم خارج همان عالم مَثَل افلاطونی است که شخص، هنگامی که به آن میرسد متوجه میشود که حقایق عالم چیزی جز این است و داخل غار کجاو وخارج آن کجا! این شخصی که به عالم خارج از غار رفته و ازآن آگاهی کسب کرده است تصمیم می گیرد که به غار برگردد ودیگران را نیز از این حقیقت آگاه کند.وهنگامی که به سوی آنان میرود تا آنها را نسبت به عالم خارج آگاه کند و بگوید که حقیقت چیزی جز این است که شما به آن دل بسته اید با برخورد سرد زندانیان مواجه میشود، و آنان حرف وی را دروغ می پندارند.
پی نوشت:
داشتم روی یک تحقیق معارف واسه آبجی خانم کار می کردم که کارم به پست بالا کشید و آخرش چیز دندانگیری که استاد معارف آبجی کوچولو بپسندد نصیبم نشد.
دارم روی مقاله پایان نامه ام کار می کنم که آنقدر مبهم است که به شعر و فلسفه پناه آورده ام. شاید یه روز از اول شروع کنم و بروم سراغ هنر و زیبائی شناسی. البته بعد از ارائه پایان نامه محترممان در باب پایون ف .... ان شالله....
شعر بالا تقدیم به لیلاست...
راستی شما یه موضوع بدرد بخور و استاد پسند واسه معارف سراغ ندارید؟
توی فرهنگ لغت خوابگاه دختران ایرانی این جمله که «من می خوام برم عسلویه کار کنم» مترادف با این جمله در خوابگاه های اروپائی است«من می خوام بروم صومعه راهبه شوم».
گوینده جملات فوق یا دچار افسردگی حاد یا همان depression شده یا شکست عشقی خورده است.
پی نوشت:
1.تقدیم به دوستی که ....
لازم به توضیح است که دانشگاه ما یه جوری عنوان صنعتی داره چون به جز رشته های ریاضی و مهندسی چیز دیگه ای نداره.
2. دیشب خواب الهام رو دیدم. امروز روز خوبیه.
3. بی بی این بار زرد نوشت. ببخشید.

سلام کلاغ ها
من می سوزم
وجودم در میان گدازه ها
ذوب می شود،
ومن بی گناهیم را فریاد می کنم.
آتش مرا احاطه کرده
و من سرشتم از آب است
و آینه.
کسی صدای مرا نمی شنود،
کسی مرا نمی بیند.
عذاب
و فوق عذاب
دردناک و الیم.
روزی
این حقیقت کتمان خواهد شد:
که
سیاوش هرگز از آتش بیرون نیامد.
آیا من مستحق این دوزخ بودم ؟
بی ربط نگاری:
امان از این، ز خود بیگانگی
آنچه می گویی نمی خواهی
آنچه می خواهی نمی گویی
این شعر دکتر شفیعی کد کنی حال این روزهای ماست.
چند روز پیش دوستی رو به خویشتن داری دعوت کردم، خودسانسوری.
دوره لیسانس یه دوست داشتم به اسم طلا. که شمالی بودند و چایکار. بابای طلا در ارتفاعات برای مردم دامداری می کرد و زمین و زراعت بر عهده طلا و خواهرانش بود.
بابای طلا سالی یک یا دو بار از مراتع پائین می آمد و طلا درس و کلاس را رها می کرد و می رفت خانه. البته فصل درو محصول هم طلا دو ، سه هفته کلاس را دودر می کرد و می رفت شمال. و می دانید که چای محصول بهاره و پائیزه و ... دارد و طلا خانم ما همیشه عقب بود و نمره 6.5 تاریخ اسلام طلا در دانشگاه ضرب المثل شده است.
طلا علاوه بر برداشت محصول خودشان، برای مردم هم چای چینی می کرد. که زندگی خرج داشت و طلا بیشتر از همه ما درگیر دو دو تا چارتای بزرگترها بود. که پدر نبود و طلا برادری نداشت که بشود به او تکیه کرد. خرج خانه دست طلا بود و طلا غدٌترین و اکتیوترین دختری بود و هست که تا به حال دیده ام.
پدرش اسم دوست داشتنی ترین گاوش را گذاشته بود طلا. من معتقد بودم که این توهین است و طلا می گفت که بی بی حسود است.
طلا آن سالها ما را با پدیده ای به نام رقص چای چینی آشنا کرد که بیشتر به شوخی می ماند تا یک رقص محلی تاریخی، که نماد فرهنگ باشد. با تمام این تفاسیر مبتذل نبود که رقص هنر سوم است و ساحت هنر مقدس.
به دلیل زیاد بودن حجم کار و ناهموار بودند و شیب زمینهای چای کاری، طلا همیشه از کمر درد رنج می برد و به اندازه یک زن پنجاه، شصت ساله درگیر این بیماری بود.
با تمام این تفاسیر تمام درآمد سالانه خانواده طلا چیزی حدود پنج ماه حقوق کارمندی مادر من بود. این همه زحمت برای حداقل درآمد.
دیروز جائی می خواندم که امسال چایکاران محصولات پائیزه شان را درو کرده اند و چون نه خریداری بوده و نه امکان انبار کردن ، چائی هاشان را دور ریخته اند. محصول تلاش و جوانیشان و درآمد یک سال زندگیشان. این گونه مواقع چایکاران و افراد جز هستند که ضرر می کنند و آسیب می بینند.
و این در نتیجه سیاستی است که از دولت اصلاحات شروع شد و در دولت عدالت با بی توجهی پیگیری شد.
تیتر خبر را که خواندم یاد طلا افتادم و گاو پدرش و رقص چای کاران. رقصی که اگر نماد فرهنگ نیست، شور و نشاط آدمهائی است که سهم شان از زندگی فقط رنج و زحمت بوده است.
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت.

لیلا یک دفتر هشتاد برگ تعاونی به من داد و گفت بنویس.
گفتم: از چی؟
گفت: از من. این همه ایده به تو می دهم و تو از کنارشان می گذری، بی تفاوت.
داستان مربوط می شود به دانشگاهی پشت کوه، جائی نزدیک آسمان. گاهی فکر می کنم برگی هستم رها شده در محیط خلاء. گمان نمی کنم هیچ وقت به زمین برسم به سکون.
لیلا گفت بنویس. مثل مادری که جلو بچه نق، نقویش دفتری بی خط بگذارد و بگوید بکش، خط خطی کن.
رئیس دانشگاه ما هنرمند است، اعظم کلیپ می سازد، من شعر می گویم، لیلا خوش نویسی می کند، آن یکی صدای خوبی داشت که رفت، و م... درس می خواند، فقط درس می خواند.
فضای اینجا استحاله شده است. استحاله مرحله ای ست وقتی از انگور شیره می سازند نه شراب. شراب خام. خامی را دوست ندارم.
شاید جائی به وحدت برسیم.
سکوت بر خوابگاه حکمفرماست. روشنک بالای پله ها با تلفن حرف می زند و مائده روی میز تحریر شکسته ای نشسته قرآن می خواند.
و تیک تیک عقربه های ساعت.
الی می گوید برویم اصفهان. می گویم گاوخونی را دوست دارم. آنجا که تمام آبهای زاینده رود در طی قرون و اعصار را در دل خود جای داده است.( و گاو خونی جعفر مدرس صادقی)
شاپرکی روی حوله محجوب نشسته، لیلا می گوید شاپرکها روح مردگانند که به ما سر می زنند.
می گویم به تو نمی آید خرافاتی باشی.( فقط نمی دانم چرا تمام ارواح شهر در بالکن اتاق ما تجمع می کنند).
دلم قدم زدن شبانه با راحله را می خواهد.( با تشکر از نگهبان شب که اوایل تذکر می داد بعد اخم کرد و الانها فقط درب را برایمان باز می کند)
باز خوابگاه، باز یکنواختی.
آغاز سال تحصیلی جدید مبارک.
پی نوشت:
1.ببخشید دوز افسردگیش بالا بود این رو توی خوابگاه نوشتم و به اصرار لیلا می زنم این جا.
2. ما بالاخره رفتیم دانشگاه. و یک برنامه مزخرف. سه روز، روزی یک ساعت و نیم کلاس. با تشکر از مدیر گروه مربوطه.
3. من چرا خوابگاه رو دوست ندارم؟